Sunday, November 19, 2006

خاطره توپ هستی

روز 8 فروردين كه رفتيم شمال جناب پدر خانواده تصميم گرفت بريم جتمع مسكونی صدف و يه سوئيت بگيريم بگذريم كه با چه بدبختی سوئيت گرفتيم.اما خيلی جای قشنگی بود من هم چون تنها فرزند خانواده هستم در حال حاضر عصرها تنهايی می رفتم كنار دريا يه كم شاعر می شدم و خلاصه يه هوا هم احساساتی، من شب دريا رو خيلی دوست دارم دوست دارم 15 قبل از غروب بشينم رو ماسه ها تا هواتاريك تاريك بشه ... روز اول اينقدر خسته بودم و از طرفی هم دلم خيلی گرفته بود تو حال خودم بودم اصلا به اطرافم توجه نمی كردم بعد از اين كه هوا تاريك شد با چشم های ورم كرده رفتم خونه حسابی استراحت كردم تا حالم يه كم جا بياد روز بعد با مامان رفتيم كنار دريا ديدم با هم صحبت می كرديم و راه می رفتيم كه من يه لحظه سنگينی نگاهی رو متوجه شدم وقتی برگشتم اطرافم ديدم از ويلای كناری يه پسری با قيافه معمولی ولی خيلی با وقار ايستاده ما رو نگاه می كنه من اعتنای نكردم و رفتيم نزديك غروب بود كه خودم تنهايی به قول دوستام زدم به ساحل فكر می كنم 1 ساعتی از راه رفتم و نشستنم گذشته بود كه يه صدايی توجهم رو جلب كرد وقتی برگشتم و خوب نگاه كردم ديدم همون پسر هست كه صبح ديدمش من چيزی نگفتم خودش خيلی راحت اومد نشست كنارم ... من كه می ترسيدم يه موقع بابا پيداش بشه گفتم ميشه بريد من خيلی نگرانم نكنه كسی ما رو ببينه در صورتی كه می دونستم كسی نمی ياد. اون پسر هم خودشو محسن معرفی كرد و ازم خواست تا برم تو سوئيت اون و گفت كه تنهايی اومده شمال.دروغ نگفته باشم من هم از خدام بود اول يه كمی ناز كردم ولی بعد گفتم باشه بريم... وقتی رفتيم تو خونه ديدم خيلی تميز و مرتب هست. خلاصه تعارفم كرد كه بشينم و خودش شروع كرد به پذيرايی كردن منم حسابی لباسم خيس شده بود و رطوبت دريا رو به خودش گرفته بود بعد از خوردن چای و يه كم صحبت كردن راجع به خودمون آقا محسن تازه فهميد كه لباس من خيس شده گفت برو تو اتاق خواب از تو كشو لباس هست بردار بپوش من هم رفتم تو اتاق و يه لحظه منظرة قشنگ دريا رو از پنجره ديدم خيلی قشنگ بود فكر كنم نزديك 5 تا 10 دقيقه همون جا موندم يه هو يادم افتاد كه اومدم لباس عوض كنم سريع يكی از تی شرت ها رو انتخاب كردم و همين كه لباسمو در آوردم تا تی شرت رو بپوشم محسن اومد تو ولی زود برگشت بيرون و معذرت خواهی كرد راستش يه كم تعجب كردم و از طرفی هم ازش خوشم اومد.بعد كه از اتاق رفتم بيرون باز هم معذرت خواهی كرد و من هم بهش گفتم اصلا اشكالی نداره الان دقيقاً يادم نيست كه چی شد بحث كشيده شد طرف سكس و از اين جور حرفها كه من هم يه سری مسائل رو براش توضيح دادم و بهش گفتم ه يه بلاگ دارم و توش ای موضوع رو مطرح می كنم اونم خيلی تشويقم كرد و می دونم كه الان هم خودش می ياد اين رو می خونه آقا محسن خيلی باحالی عزيز به من كه خيلی حال دادی.خلاصه يه لحظه حس كردم با حرفهای من محسن شق كرده چون واقعاً شلوارش داشت پاره می شد و مرتب با هر حرف و خنده من لباسش رو می كشيد روی كيرش و قايمش می كرد خوب حقيقتاً من هم خيس كرده بودم. خلاصه با هزار خجالت محسن ازم خواست كه با هم باشيم اين چند روز رو ولی من كه خيلی ديرم شده بود ی خواستم برم محسن گفت هستی تو رو خدا نرو آخه من حالم خيلی بده زنگ بزن به مامان بگو يه دوست پيدا كردی تا 1 ساعت ديگه هم می روی خونه ... من هم با هزار زحمت اين مامان رو راضی كردم كه تا 1 ساعت ديگه دم در سوئيت هستم.همين كه اين رو گفتم و گوشی رو قطع كردم محسن دو تا دستاش رو گذاشت كنار صورتم و منو كشيد طرف خودش و شروع كرد به بوسيدن و تشكر كردن ولی من جام خيلی بد بود محسن گفت بريم تو اتاق من و رفتيم تو اتاق خواب وقتی وارد شديم گفت تی شرتم رو پس بده زود باش و منو مجبور كرد لباسش رو در بيارم و به محض اين كه لباس رو در آوردم اومد طرفم و دستش رو از پش گذاشت تو گودی كمرم و شروع كرد لب گرفتن و ماليدن كمر من ... بعد از 10 دقيقه كه يستاده به هم گره خورديم منو پرت كرد رو تخت و آروم دكمه های شلوارم رو باز كرد و پرسيد اپنی گفتم :نه. اونم آروم شلوار نو در اورد و شورتم رو هم پشت سرش و آروم دست كشيد لای پام. بعد ازم خواست كه من هم لختش كنم منم اول بالاتنه و بعد پائين تنه رو در آوردم فقط مونده بود شورتش ه كيرش قشنگ معلوم بود می شد حدس زد ه كير بزرگی داره ولی وقتی شورتش رو در آوردم واقعا تعجب كردم چون خيلی بزرگ بود.محسن هم منو خوابوند رو تخت و از نوك پام شروع كرد به ليسيدن وقتی رسيد به زانوهام خودم ازش خواستم بياد ديگه ادامه نده و محكم بغلم كنه محسن هم به حرفم گوش كرد همون طور كه محكم تو بغلش بودم مدام لب می گرفت يه موقع ها هم لب گرفتن جاشو می داد به گاز و چنان گای از لبا می گرفت كه دادم من می رفت هوا و از پائين هم مدام پاشو می ماليد به كسم ازم خواست به پشت بخوام و اصلا هيچ چی نگم بزارم اون كارش رو بكنه من هم اطاعت كردم و خوابيدم محسن هم حسابی نفس های داغش رو می زد به گردنم و منو حشری تر می كرد آروم رفت سراغ سينه هام هنوز سوتين تنم بود شروع كرد به گاز گرفتن مدام نوك سينه هام رو گاز می گرفت منم سوتينم از جلوباز می شد آروم سوتينم رو درآورد وقتی سينه های من رو ديد قشنگ می شد شهوت رو تو چشماش خوند من فكر می كردم فقط كس يه دختر می تونه اينقدر كسی رو حشری كن ديگه دست از سينه هام بر نمی داشت تا اين كه بهش گفتم دردم گرفته واقعا سينه هام درد گرفته بود محسن هم رفت سراغ نافم و مدام زبونش رو فرو می كرد تو نافم و فشارش می داد تو ... اونجا بود كه صدای ناله ام در اومد محسن به محض شنيدن صدای من گفت : الهی فدات بشم و تندتر نفس می كشد و مدام به كارش ادامه می داد همون طور كه گازم می گرفت و ليسم می زد رفت سراغ كسم و آروم شروع كرد گاز گرفتن و خوردن كسم با دستش دو تا لبه كسم رو از هم باز كرده بود و مدام زبونش رو روی چوچولم می لرزوند من ديگه واقعا داشتم می مردم حسابی آه و نالم در اومده بود محسن دوباره اومد بالا طرف سينه هام منم بيكار نموندم آروم تو گوش محسن گفتم كجاب بدنت خيلی حساسه؟ اونم با دست زد رو كسم و من فهميدم كيرش حساسه و بعد هم گفت همين جايی كه دارم می خورم هم حساسه يعنی سينه هام. يه لحظه ياد حميد افتادم آخه اونم همين طوريه. به خودم گفتم بايد مثل حميد دادش رو در بيارم و فقط 15 دقيقه وقت داشتم بهش گفتم محسن حال نوبت منه به پهلو بخواب اونم خوابيد من يه دستم رو برم روی باسنش و با دست ديگه هم با نوك كيرش ور رفتم و می ماليدمش و همزمان نوك سينش رو هم گاز می گرفتم همون 7-8 دقيقه اول ديدم داره ناله می كنه و بهم گفت هستی بسه مال من جنبه نداره می ريزه بيرون منم خنديدم و ازش خواستم طاق باز بخوابه و آروم يه پاشو بلند كردم گذاشتم روی ميله های پائين تخت و محكم نگهش داشتم تا پاشو شل نكنه و همون طور كه بين پاهاش نشسته بودم با كيرش بازی می كردم و با دست ديگه ام هم زير بيضه هاش بود و خيلی آروم نوازشش می كردم طوری كه محسن ديگه نمی تونست پاشو بالا نگه داره و مدام آه و اوه می كرد بهم گفت هستی داره می ياد چيكار كنم گفتم هيچ چی ولش كن و بعد از فكر كنم 2-3 دقيقه آبش با چنان شدتی زد بيرون كه تمام بدن من و خودش رو كثيف كرد خودش خيلی ناراحت شد ولی من برای اين كه از دلش در بيارم آروم خوابيدم روی بدنش و گفتم اصلا اشكالی نداره بعد از 5 دقيقه كه خودمون تازه فهميديم كجا هستيم و حالمون يه كم خوب شد محسن بهم گفت برو دوش بگير ولی چون خيلی داشت ديرم می شد گفتم نه نمی شه و اونم بلند شد و با يه دستمال بدنم رو تميز كرد و با هم برای پس فردا قرار گذاشتيم ...خلاصه خيلی خوش گذشت خيلی زياد... محسن جون اگه اومدی و اينو خوندی بايد بهت بگم كه من عيد خيلی خوبی با تو داشتم

سامان

شروع خاطره من برمي گرده به زماني كه من تازه هشت سالم شده بود. تابستون بود و مدرسه ها تازه تعطيل شده بودند كه همسايه ديوار به ديوار خونه ما خونشو فروخت به فرزانه خانم و شوهرش امير كه يه پسر به اسم سامان داشتن فروختن و رفتن . چند روز بعد فرزانه خانم و شوهرش و تنها پسرشون سامان براي آشنايي اومدن خونه ما . سامان همسن من بوداز خوشگلي اين پسر هر چي بگم كم گفتم . سامان پوست سفيد و موهاي پرپشتي داشت كه موهاشو به يه طرف شونه كرده بودن و صورتش از خوشگلي شبيه دختر بچه ها بود خلاصه تو خونه ما همه عاشقش شده بودن . ما خيلي زود با هم دوست شديم. چند روز بعد سامان با مادرش فرزانه خانم اومدن خونه ما كه با مادرم و خواهرم پروانه كه اون موقع تو يه دبستان پسرونه معلم بهداشت بود ( خوش به حالش چه جاي خوبي بوده يه مشت كير تازه و نو رس !!!) سبزي پاك كنن .سامان هم يه تي شرت با يه شورت ورزشي پوشيده بود و توپش رو هم آورده بود كه با هم بازي كنيم. مادرم و پروانه و فرزانه خانم تو بالكن شروع كردن به سبزي پاك كردن و منو سامان هم تو حياط شروع كرديم به توپ بازي . بعد از يه مدتي وقتي من توپ رو شوت كردم خورد به لاي پاي سامان و سامانم شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن و خلاصه كلي غربتي بازي از خودش در آورد، فرزانه خانم كه زود متوجه قضيه شد اومد و در حالي كه سامان رو بغل كرده بود سامان روبرد تو بالكن سامان هم هنوز دستش لاي پاش بود كه مادرم به خواهرم كه معلم بهداشت بود گفت پروانه شورتشو درآر نيگاه كن خايه هاش طوري نشده باشن( چه مادر فهميده اي... ) . كه پروانه سامانو خوابوند رو زمين و شورتشو درآورد و شروع كرد به ماساژ دادن دو تا توپي كه مثل دو تا بادكنك از زير دودول سامان آويزون بودن (هستي : به به چه شود) . دودول سامان به نسبت بزرگ بود (آخ جون) و همه از ديدن دودول سامان كه تو اون سن بزرگتر از حد معمول بود تعجب كرده بودن . پروانه باخنده گفت نه بابا چيزي نشده ولي فرزانه خانم ماشاله پسرتون ديگه مرد شده ولي هنوز بريده نشده به سلامتي كي مي خواين بچه رو سنت كنين. فرزانه خانم هم خنديد و گفت انشاله همين تابستون قبل از اين كه مدرسه ها واشن ختنه سورونشو راه مي اندازيم. اون موقع بود كه فهميدم هنوز دودول سامانو نبريدن و ميخوان دودولشو ببرن . نميدونم هستي جون يادت هست يه نه تا 10 –15 سال پيش پسرا رو زود تا دنيا مي اومدن تو نوزادي ختنه نمي كردن مي ذاشتن همون حدود هفت هشت سالگي اونا رو ختنه مي كردن اون موقع ها تابستون كه مي شد پسراي ختنه شده روبا دامن سفيد زياد مي شد ديد( آره عزيزم منم از اين دامن سفيداي .... طلا خيلي ديدم) . خلاصه چند روز بعد فرزانه خانم اومد دنبال مادرم و پروانه كه سامانو ببرن درمانگاه ختنه كنن منم باهاشون رفتم( سهيلا جون بدتر از من كم كنجكاو نبودي ها). سامان خودش خبر نداشت . تو درمانگاه هم همه پرستارا از سامان خوششون اومده بود .وقتي فهميدن سامانو واسه ختنه آوردن دورش جمع شده بودن . دو از خانم پرستارا سامانو بغل كردن خوابوندن رو تخت كه سامان تازه دوزاريش افتاد شروع كرد به داد و بيداد و گريه كردن كه پروانه و فرزانه خانم گرفتنش و خانم پرستار هم دستاي سامانو با جوراب زنونه بست به تخت بعدش هم شورتشو درآوردن و پاهاشوهم با جوراب بستن به تخت . يكي از خانم پرستارا هم شروع كرد با پنبه يه محلولي را زد به دودول سامان و يه پارچه سبز رو كه وسطش سوراخ بود انداخت روش ( ها ها ها ها ...) بعدش همه وايستادن كنار و ختنه چي كه خودش دكتر بود شروع كرد به بريدن سامان .سامان هم گريه مي كرد كه پروانه و پرستارا در حالي كه مي خنديدن نازش مي كردن كارش كه تموم شد فرزانه خانم يه دامن سفيد از كيفش درآورد و پاش كرد و باهم برگشتيم خونه ( به به مبارك سامان جان...) . اون شب فرزانه خانم و شوهرش سور دادن .از اون قضيه چند سال گذشت و ما دبيرستاني شديم منو سامان هردو دوم تجربي بوديم و باهم درس مي خونديم . اكثر اوقات اون مي اومد خونه ما . طبقه دوم خونه ما خالي و دست من بود تا درس بخونم و هيچ كس هم بالا نمي اومد . خاطره اون روز و دودول بزرگ سامان هنوز از ذهنم پاك نشده بود دلم مي خواست يه بار ديگه ببينمش . من هميشه جلوي اون لباس راحت مي پوشيدم. يه روز كه مي دونستم ميآد خونمون واسه درس خوندن رفتم حموم وبعدش هم يه تي شرت آستين كوتاه سفيد خوشگل و يه دامن صورتي و زيرش هم يه شورتكس سفيد و جوراب سفيد پوشيدم. البته اون موقع چون پستونام تازه رشد كرده بودن بيشتر وقت ها سوتين نمي بستم ( عين خود من خوب كاري مي كردي بذار يه كم هوا بخورن بيچاره ها... ) پروانه مي گفت بذار سينه هات راحت باشن البته خودش هم تو خونه كرست نمي بست . سامان كه اومد نشستيم روزمين كه باهم درس بخونيم . يه مدت كه گذشت ديدم سامان زير چشمي داره شورت منو نگاه مي كنه دامن منم تا سر زانوهام بود منم نگاهم به لاي پاي سامان بود و ميديدمكه كيرش داره راست مي شه. منم كه قند تو دلم آب مي شد ( حق داشتي... ). يادم اومد نوارمو نذاشتم به سامان گفتم يه دقيقه صبر كن من يه كاري دارم بايد انجام بدم و زود از تو كشوي ميزم يه نوار بهداشتي برداشتم و رفتم اتاق بغلي البته مي خواستم كنجكاوش كنم . اونجا دامنمو زدم بالا و شورتمو در آوردم يه خورده لاي پامو باز كرده بودم و مي خواستم نوارو بذارم رو كسم كه ديدم سامان درو واكرد اومد تو( پسرة كنجكاو، همچين بند دلشو مي تابوندي تا.... ) منم زود نوارو گذاشتم لاي پام و شورتمو كشيدم روش و دامنمو انداختم بعد به سامان با ناز گفتم: (با ناز بخونيد) وا سامان خيلي لوسي مگه نگفتم نيا تو بعد مثلا باهاش قهر كردم و رومو كردم اون طرف نشستم.بعد از يكم منت كشي رفتيم سر درس ولي اون ول كن نبود باز داشت به شورت من كه حالا گوشه نوار بهداشتي هم ازش اومده بود بيرون نيگا نيگا مي كرد( يه كم پاتو باز مي كردي طفلي راحت نگاه كنه.) . يه دفعه بي مقدمه پرسيد سهيلا يه چيزي ازت بپرسم منم كه مي دونستم مي خواد بحثو بكشه به سكس با اشتياق گفتم بپرس بعد گفتش اون چيه از كنار شورتت زده بيرون.(هستي : مثلا نمي دونسته!!! اينم فيلم پسر ها... )منم دامنمو بردم بالا گفتم كدوم اينو ميگي اين نوار بهداشتيه ما دخترا مجبوريم از اين زير شورتمون استفاده كنيم چون پريود مي شيم اونم گفت ماكه مجبور نيستيم( نه بابا آخه اگه لازم هم بود جا نداشتيد بزاريد... قابل توجه دماق دراز جونم اگه پسرا مجبور بودن نوار بزارن فكر ميكني كجا مي ذاشتن؟؟؟ ) منم با شيطنت گفتم عوضش شما پسرا رو مگيرن ختنه تون مي كنن ، بعدش بهش گفتم كه ختنه شدنشو ديدم اونم گفت مي ذاري منم .... ببينم گفتم آره ولي تو هم بايد بذاري منم مال تو رو ببينم اونم قبول كرد اول تي شرتم و از سرم درآورد و منو خوابوند رو پاهاش و شروع كرد به ماليدن سينه هام و بعدش هم شروع كرد به ميك زدن پستونام ديگه حال خودمو نمي فهميدم بعدش دامنمو درآورد و حالا فقط مونده بود يه شورت با نوار زيرش كه گفتم حالا نوبت منه زود پا شدم و پيرهن و شلوارشو درآوردم زيرش يه شورت مشكي داشت كيرش تقريبا راست شده بود شورتشو به زحمت در آوردم چون به كيرش گير مي كرد وقتي شورتشو درآوردم شروع كردم به بازي كردن با بيضه هاش بعد سر كيرشو گذاشتم تو دهنم ( اَه اَه سهيلا جونم حالت بد نشد من يه بار اين كار رو كردم براي هفت پشتم بس بود... ) و شروع كردم به ليسيدن وخوردنش آخه خواهرم پروانه فيلم سوپر نگاه مي كردو منم قايمكي فيلماشو مي ديدم همه جور فيلمي هم داشت آلماني آمريكايي ژاپني انگليسي منم ياد گرفته بودم (: چه خواهر باحالي... ). سامان هم يه دفعه بلند شد و شورتمو از پام درآورد اون موقع يادمه تازه يه كم مو به شكل مثلث بالاي كسم دراومده بود(: آخيييي...) ولي كسم زياد مو نداشت سامان هم منو بغل كرد و خوابوند كنار تخت و پاهامو باز كرد و دستاشو گذاشت رو دو لبه كسم و شروع كرد به ليسيدن بعدشم لاي كسمو يه كم واكرد و با اانگشتاش چوچولمو پيدا كرد وبا انگشت يه كم فشار داد( بابا يه كم صبر مي كرد جنگ سرخ پوستا كه تموم مي شد اون موقع .... ) خيلي كيف كردم بعد منو به پشت خوابوند و نشست لاي پاهام و لاي كونمو وا كرد وانگشتشو با پماد چرب كرد( چه كار كشته بوده اين سامان خان!!! ) و كرد تو كونم بعدش انگشتشو درآورد و كيرشو گذاشت در كونم و يواش هل داد تو داشتم مي مردم بعدش كيرشو درآورد و منو بر گردوند و گفت مي خوام بكنم تو كست كه بهش گفتم اي واي نه من دخترم اونم با خنده گفت كور كه نيستم دارم كستو مي بينم منم كه ديدم دوزاريش نيافتاده ( عجب خنگي بوده) بهش گفتم يعني هنوز دوشيزگيمو دارم يعني هنوز دختريمو دارم يعني باكره ام يعني هنوز پرده بكارتم پاره نشده گذاشتمش واسه شب زفاف واسه شب عروسي ( عين خودم )اونم گفت خودم مي گيرمت بعدش هم يه بالش گذاشت زير كونم تا كسم وا شه اونوقت بود كه كيرشو گذاشت دم كسم و آروم كرد تو بعد از اينكه چند بار اين كارو كرد يه سوزش شيريني همه بدنمو گرفت فهميدم پرده ام پاره شده يه كم خون از دوطرف كسم با آب سامان قاطي شده بود و از دوطرف رونم پايين مي اومد . بعدش هم شروع كرديم به لب گرفتن . البته اون نامردي نكرد و بعدها با هم ازدواج كرديم . حالا من يه پسر ازش دارم اسم پسرم پژمان و الان دوسالشه براش از يه خانم دكتر وقت ختنه گرفتيم . حالا ديگه اوضاع عوض شده الان ديگه خانم دكتر ها هم بچه ختنه مي كنن

من و زن دایی

این داستا واقیت داره و امید وارم که توی سایتتون بذارینش 2سال پیش بود که دائیم صبح امد دنبال و به من گفت بیا همراه من بریم دانشگاه دائی من استاد دانشگاه بود من سریع اماده شدم و رفتم همراش توی دانشگاه رفت توی مرکز اموزش و اسم یک دختر رو داد و یک پرینت گرفت امد دائی من 32 سالش بود واز نظر قیافه خوبی داشت و خیلی ها ارزو داشتن زنش بشن منم 20 سالم بود و از نظر قیافه مثل دائیم بودم و تنها فرقی داشتم مو های من مجعد بود بعد از اینکه پرینت را گرفتیم امدیم توی حیاط دانشگاه و نشستیم توی ماشین و قتی یکی از کلاس ها تعطیل شد دائیم یک دختر رو به من نشون داد گفت نگاش کن چه قیافه ای داره می خوام بریم خاستگاری من گفتم بد نیست خوشکله یک دختر خیلی خشکل که زیر چادر بود و ارایش هم نکرده بود توی دلم گفتم این که این جوریه وای که با ارایش و با مانتو چی میشه اون لحظه ماتم برده بود (توی دلم میگفتم دائی این بیشتر به درد من می خوره تا تو) تا دائیم گفت ببین این مشخصاتش است تنها چیزی توی اون برگه توجه من رو جلب کرد این بود که اون متولد 1361 بود و دو سال فقط از من بزرگ تر بود و 10 سال از دائیم بچه تر اون موقع 22 سالش بود رفتیم توی خونه و به همه گفتیم که برن خاستگاری خلاصه بعد از 1 ماه عروسی گرفتن تا امسال که من 22 ساله شدم و اون 24 ساله با هم خیلی خوب شده بودیم که حتی به اسم کو چیک صداش می کردم اون به من گیر داده بود که بدونه ایا من دوست دختر دارم یا نه یک جور نیگاه می کرد که من اصلا طاقت نمی اوردم و بهش گفتم و اونم من رو راهنمایی می کرد تایک روز من با دوست دخترم که خیلی دوستش داشتم سر یک جریانی بهم زدم دائیم رفته بود ماموریت المان و یک ماه نبود و من رفتم خونه مادر بزرکم و زن دائیم رو سوارش کردم اوردمش توی خونه خودمون تا اونجا تنها نباشه در زمن توی کل خونواده ما زن دائیم با من از همه بهتر بود. من عصر ناراحت روی تخت خوابیده بودم و توی فکر بودم و اونم داشت پشت کامپیوتر من اهنگ برای خودش رایت میکرد من جریانم رو با دوست دخترم بهش نگفته بودم که بهم زدم مامانم از پائین گفت:امیر من رفتم نون بگیرم. منم گفتم :باشه. زن دائیم امد نشست کنار من و روی تخت و با اسرار از من پرسید منم بهش گفتم اونم با من هم دردی کرد و بلند شد رفت و کامپیوتر رو خاموش کرد مامانم امد و ما شب شام خوردیمورفتم که بخوابم من شب خیلی حشری شده بودم گفتم من باید زن دائیم رو بکنم. بعد فکری به مغزم رسید گرفتم هرچی فیلم سکسی توی کامپیوترم داشتم گذاشتم دم دست تا صبح که افتاد توی کامپیوترم پیدا شون کنه من صبح قبل از اینکه از خواب بیدار بشن به بهانه دزد گیر ماشینم زدم بیرون تا بشینه پشت کامپیوتر می دونستم بابام ساعت 8 میره شرکتش و مامانم هم خونه مهین خانم دوستش دعوت بود من ساعت 8:30 برگشتم از در پارکینگ اروم امدم تو ماشین رو زدم تو اروم رفتم توی خونه پائین رو گشتم دیدم نیست فهمیدم بالاتویه اتاق من پشت کامپیوتر اروم از پله ها رفتم بالا دیدم در نمه بازه از لایه در نگاه کردم دیدم که کامپیوتر روشنه و لی زن دائیم پشتش نیست یکم در رو باز کرد دیدم مانیتور رو چرخونده و خوابیده رویه تخت و داره فیلم سکسی نگاه میکنه توری خوابیده بود که در باز می شد در رو نمی دید در را یک کم باز کردم دیدم شلوارکی که پاش بود تا بالای زانو هاش کشیده پائینو داره با خودش ور میره و تاپی هم که تنش بودو زده بود بالا و داشت سینه های بزرگشو که کرست نداشت می مالوند(زن دائی من قدش 165 بود و 58 کیلو بود خیلی خوش ترکیب بود در زمن اصفهانی بود و تمام خانواده خودش اصفهان بودن) و در زمن سینه های خیلی بزرگی داشت و داشت اروم اه اه می کرد من خیلی حول شده بودم ونمی خاستم زندائی به این خشکلی رو از دست بدم دیدیم چیکار کنم رفتم پائین و به خودم گفتم الان صداش میزنم و میاد پائین بعد درستش میکنم من شروع کردم به صدا زدن که زن دائیم گفت امیر بیا بالا من تو اتاق خودتم من رفتم بالا ودر رو یکم باز باز کردم تا نصفه حدودن که دیدم از پشت در لخت امد بیرون من خیلی جا خردم ولی کم نیاوردم بغلش کردم بردمش توی اتاق مامانم اینا روی تخت دونفره که حال میده و شروع کردیم به لب گرفتن و اون لباسای منو در می اورد منم سینه های بزرگ و سفیده شو که سفت شده بودن می خوردم تا هر دوتاییمون لخت توی بغل هم خوابیده بودیم بعد من تمام بدنشو لیس زدم و کسشو اینقدر خوردم که از حال رفت بس که جیغ زد بعد گفت امیر منو بکون من بهش گفتم خیلی بهت حال بدم یا کم گفت تا جایی که می تونی منم بلند شدم و رفتم یک کاندوم با ژل بی حس کندش اوردم و زدم سره کیرم و گذاشتم دم کسش و شروع کردم به مالوندن سر کیرم به دور کوسش تا یک دفعه کردم توی کسش واون جیغی از ته سر کشید و بیحال شد فهمیدم ارضاع شده و بعد من چرخیدم توری که من زیر خوابیده بودم و اون روی من و من عین توی فیلم می کردم توی کسش اونم دستشو اورده بود عقب و دست می کشید توی مو های من منم 35 دقیقه کامل کردمش به حالت های مختلف که بهش خیلی حال بده بعد از 35 دقیقه من ابم رو توی کسش خالی کردم خوشبختانه کاندوم داشتم بعد بغلش کردم و طوری که وایستاده بودم می بوسیدمش که بردمش تویه حموم و چون اون دیگه رمق نداشت من خوابوندمش توی وان و اب ولرم ریختم توی وان و وان رو پر کردم و شروع کردم به ماساژ دادن بدنش و کسشو اروم می مالوندم اونم میگفت امیر تو با دوست دخترت هم همین کارا رو میکنی من می گفت دوست دختر من که عمر منه تویی و همینجوری ماساژش می دادم تا اون بهحال امد و منم رفتم توی وان و خوابوندمش روی خودم و شروع کردیم به لی گرفتن و بوسیدن هم که ولی خودش میگفت منو د. باره بکون تو واردی من بهش گفتم نه چون خودم پزشکی خونده بودم می دونستم که دیگه براش ضرر داره ما ربع ساعت توی حموم بودیم بهد من رفتم براش لباساشو اوردم برای خودم هم اوردم و تنش کردم لباسامونو که پوشیدیم من دو باره بغلش کردم و بردمش خوابوندمش روی تخت خودم و چند تا اهنگ ملایم گذاشتم و بهش گفتم من میرم وزود بر میگردم ربع ساعت بعدش من با 15 تا سیخ کنجه وکباب برگشتم چون اون 4 بار ارضاع شد ودیگه جون نداشت من براش گرفتم تا جون بگیره از اون ماجرا 3 روز گذشت که من ساعت 12 بود رفتم به خوابم زن دائیم توی یک اتاق مخوابید که یک تلویزیون دیگه با ماهواره بود و مامانم با بابام هم جلوی تلویزیون توی پذیرائی می خوابیدن منم توی اتاق مامنم اینا شب ساعت سه بود که احساس کردم یک نفر بالای سرم داره صدام میزنه چشمامو باز کردم دیدم زن دائیم گفتم چیه چی شده گفت من پائین می ترسم میشه کنار توبخوابم گفتم اره و لاف رو زدم بالا و امد توی بغل من خوابید بعد پشتشو کرد به من منم گرفتش محکم توی بغلم و فشارش می دادم توی بغلم بعد من یک دستمو کردم از زیر پیراهنی که تنش بود روی سینه هاش و شروع کردم به مالوندن خودش هم دکمه هاشو باز کرد من در گوشش گفتم اناهیتا مثل اون روز جیغ نزنی که مامانم ایما بیدار میشن اونم برگشت و منو بوس کرد گفت نه عزیزم منم خیالم راحت شد و ابن یکی دستمو کردم توی شلوارکی که پاش بود و با انگشتم میکردم توی سوراخ عقبش و با انگشت اشاره و کناریش کسشو می مالوندم بعد اون دستشو اورد عقب و دست کرد توی شلوارک من و شروع کرد به مالوندن کیر من و من یک دفعه احساس کردم دستم خیس شد که ارضاع شده بود منم دستشو از روی کیرم برداشتم و می خواستم بکنم تو که دیدم نمیره دستمو مالیدم رویه کسش و کمی از ابشو زدم به کیرم تا راحت بره تو ابش اینقدر لیز بود که کیرم رفت تا ته تو امد جیغ بزنه که من سرشو بر گردوندم و لبمو چسبوندم روی لیش و شروع کردم به تلمبه زدن تا ابم داشت می امد اونم احساس کرد امدم کیرمو بیارم بیرون که نذاشت و تمام ابم ریخت توی سوراخ عقبش و بع بر گر دوندمش و شروع کردم ازش لب گرفتن بعد بهش گفتم ترست ریخت حالا نمی خواهی بری پائین صبح مامانم می فهمه گفت نه من در بست مامانتم که صبح زود باید بره درو باز نمیکنه میگه که من بیدار نشم من دوباره شروع کردم به لب گرفت و در همون حالت خواب رفتیم ساعت 6 بود که من از خواب بیدار شدم مامانم و بابام هنوز خواب بودن و ساعت 7 قرار بود برن لواسون سر سال یکی از اشنایان بابام بود اروم از توی بغل زن دائیم بلند شدم و رفتم بیدارشون کردم و رفتم دست شوئی تا اونا رفتن و من دوباره رفتم توی بغل زندائیم خوابیدم و اون شب بهتریت شب من بود چون من به ارزوم رسیده بودم که حتی زندائیم رو بوس کنم اون شب من هم کرده بودمش و هم تا صبح توی بغل هم خوابیدیم اون صبح من و زندائیم تا ساعت نه خوابیدیم البته لخت و کیر من لای پای زن دائیم تا بیدار شدیم و لباس پوشیدیم و گفتم بریم بیرون گفت کجا گفتم بیا می فهمی و بردمش توی یک کله پاچه ای ناب که یک دل سیر خوردیم بعد بردمش توی بازار های تهرون و گفتم هرچی می خوای بردار مهمون من اون ور نمی داشت و تعارف میکرد من به زور براش خریدم و من خلاصه اون روز 150 هزار تومن براش لباس و کفش خریدم تا الان ما شاید نزدیک 20 بار دیگه توی فرصت های مناسب سکس داشتیم و علاقه ما دوتا به هم 100برار شد راستی یادم رفت بگم اون روز که زن دائیم فیلم نگاه می کرد منو توی شیشه پنجره دیده بود که داشتم می دیدمش این بود داستان من و زن دائیم

من و ساحل

یادمه بهاره پارسال ساحل دختری که اشنایه خانوادگیه ما بود قرار شد بره فرانسه من و ساحل قبلا 1/2 بار همو دیده بودیم اما خوب اصلا با هم حرف نزده بودیم روزه قبل از اینکه بخاد بره Good Bye Party گرفت خوب ما هم دعوت بودیم و رفتیم همه مشغوله رقصیدن بودن من خواستم برم Wc اما قبلش یکی دیگه اشغال کرده بود اونجارو من منتظر موندم تا بیاد بیرون وقتی در باز شد من دیدم که صاحب مجلس یعنی ساحل خانوم اون تو بودن وقتی اومد بیرون ما چند ثانیه داشتیم همو نگاه میکردیم که برشت به من گفت : -ببین من دارم میرم اما میخوام همچنان با تو رابطه داشته باشم -من که از خدام بود چون وقتی اون هیکله نازشو میدیدم واقعا حالی به حولی میشدم بهش گفتم : -ساحل خانوم بنده نوازی میکنین من از خدامه تو ماله من باشی -باشه پس من رسیدم اونجا باهات تماس میگیرم و شمارمو بهت میگم -باشه واقعا خوشحالم کردی بعد من رفتم تو و اونم اومد بیرون تو همین حین شونشو زد به من منم دستمو زدم به دستاش وای چه گرم و لطیف بود من برگشتم بیرون اومدم و سر جام نشستم بعد چند دقیقه ساحل اومد دستمو گرفت و گفت : -پاشو با هم برقسیم وای خدا انگار دنیار بهم داده بودن رقصیدن با همچین جیگری ..... باید بگم تا اون موقع هیچ دختر و پسری تو رقص جلو من کم میاوردن تو هر تور رقص :تکنو/بندری/عربی/بابا کرم و ... (البته بچه ها اینو به حسابه چیز بودن نزارنا ) خلاصه منی که تا حالا کم نیاورده بودم جلو ساحل کم اورده بودم لا مذهب چنان قری به کمرش میداد که ادم خشک خشک ابش میومد بالاخره اون شبه رویایی تموم شد و ما با ساحل خدا حافظی کردیم تو راه همیه فکرم پیشه اون بود شب هم خوابم نبرد فرداش ساحل رفت بغض سختی تو گلوم بود که نمیترکید شب ساحل به قولش عمل کرد و زنگ زد : -الو بله -الو عماد.... عماد سلام -سلام خانومی....رسیدن به خیر -خوبی -اره عزیزم - تو چتوری ... راحت سفر کردی -ای بد نبود -عماد شمارمو یاد داشت کن من نمیتونم زیاد حرف بزنم -باشه باشه بگو -00336741...... -باشه مرسی -زود زود زنگ بزنیا -باشه حتما -خدا حافظ -خدافظ از اون به بعد من شروع کردم به زنگ زدن با هم کلی حرف میزدیم میخندیدیم گریه میکردیم و .... معمولا شبا ساعت 3/4 بهش زنگ میزدم اونم بدونه کارت تلفن یه شب خیلی حشری شده بودم نمیدونستم چی کار کنم تلفن کردم به ساحل گفتم بلکه بتونم با اون یه حالی بکنم..... اما مگه میشد من بهش چی بگم اخه هر چی فکر میکردم بدتر نا امید میشدم گرمه صحبت بودیم که دیگه کیرم داشت شرتمو پاره میکرد هر چی اومدم بهش بگم چه حالی دارم نمیشد میترسیدم نا راحت بشه و دوستیمون به هم بخوره تو همین گیرو داد گفتم از طریقه شوخی وارد شم بعده چنتا جک سکسی بهش گفتم : -ساحل -بله -ساحل میای سکس تل کنیم (البته نه به این اسونی که اینجا گفتم) -چی -سکس تل اره سکس تل میای یه کم خندید بعد گفت اره -تا گفت اره گفتم چی تنته {بعدها ساحل از این حرفه من به عنوانه یه خاطره خوب یاد کرد که تا بهم گفت اره منم نه ورداشتم نه گذاشتم گفتم چی تنته } -گفت : یه تاپ با شلوارک همون مینی جوپ -درشون بیار -باشه -گرمایه بدنشو احساس میکردم بهش گفتم ساحل ؟ -بله -من دوست دارم میخوامت -منم میخوامت عزیزم -یه لب میدی -بیا لبایه من ماله تو -احساسه عجیبی بود حس میکردم واقعا لباش رو لبامه بعد چند دقیقه گفتم ساحل دستم رو سینه هاته دیدم هیچی نمیگه گفتم دارم سینتو میمکم اونم میگفت باشه ا....ه احساس میکردم سینه هاش تو دهنمه ساحل دارم نوک سینتو با نوکه زبونم میمالم میخوام همشو بخورم... -من متعلق به تو ام بخور عزیزم من پشته تلفن ملچ مولوچ میکردم گفتم دارم میام پایین تر میخوام کستو بخورم اوووووم دارم از بالا تا پایینشو میلیسم -اه ا.....ه اروم تر با نوکه زبونم دارم لاشو میخورم قشنگ از بالا تا پایین و بر عکس لبامو میزارم رو کست و هر چی اون تو هستو میک میزنم میکشم بیرون اوووووف تو این حال چشمامونو میبستیم و به یه سکس واقعی فکر میکردیم بعد بهش گفتم میخوای ساک بزنی گفت : -بدم نمیاد -گفتم پس بخور -اونم شروع کرد به گفتن و خوردن چنان اه اوه میکرد که انگاری واقعا داشت ساک میزد -دارم میخورم نوکشو لیس میزنم تند تند میخورم -اخ تا تشو بخور همش ماله تو خب این قسمتو کوتاه میکنم ( سکس میکردیم و تقریبا ارضا میشدیم) من واقعا دوسش داشتم همیشه با هم کلی حرف میزدیم و مسه همه حتی قهر میکردیم و .... تابستون سال 81 یعنی 10 تیر روزی که روزه تولدشم بود ساحل قرار شده بود بیاد ایران خیلی خوشحال بودم چون هم میتونستم ببینمش و هم اینکه دیگه رومون به هم باز شده بود و من میدونستم میتونیم با هم Real Sex داشته باشیم . از روزه قبل خودمو اماده کردم از هر لحاظ اماده اومدنش بودم نمیدونم اون روز چرا تا شب بشه انقد طول کشید.به هر حال شب شد ساعت 12 پرواز میشست منم مشتی تریپ زده بودم یه دست لباس رسمی و با کلاس خلاصه رفتم فرودگاه مامانش / داداشش/ خواهرش/داییش/خاله و شوهر خالشم اومده بودن همه منتظر ماندیم ..... بالاخره عشق من اومد واییییی عجب چیزی شده بود ابو هوا بهش ساخته بود وای موهایه طلایی عجب گوشتی معرکه شده بود هر چی بگم کم گفتم اومد اما هنوز منو ندیده بود بعده احوال پرسی و ماچو بوسه با مامانش و بقیه راه افتاد که بره فکر کرده بود من نیومده بودم که یهو مامانش گفت : -ساحل حواست کجاس عماد اونجاست =====> ساحل همونتوری که 2 تا کیفش دستش بود برگشت و منو دید 2 تا کیفی که دستش بود از دستاش افتاد و دوید طرفه من ظرفه 3 سوت دیدم تو بغله یکیم ساحل حسابی بغلم کرده بود و منو میفشرد و گریه میکرد منم بغلش کردم و بهش میگفتم اروم باش عزیزم و سرشو ناز میکردم بعد از من جدا شدو رفت به منم گفت با داداششو داییش بیام خونشون منم گفتم باشه اونا با یه ماشین رفتنو ما هم با یه ماشین رسیدیم دره خونه ما زودتر رسیدیم اونام رسیدن بعد گوسفندیو که از قبل اماده کرده بودن رو جلوش قربونی کردن اونم انگشته نازشو زد تو خونه گوسفنده و زد به پیشونیش بعد همه رفتن تو مشغول رقصیدن بودن همه اما من عین بچه ها یه گوشه نشسته بودم یواش یواش داشتن بساط شام رو اماده میکردن دیگه همه سر و صدا ها خوابید تو تمامه این مدت ساحل به من نگاه میکرد و لبخند ملیح و عاشق کشی به من میکرد شام اماده شده بود همه دوره میز نشستن منم نشستم اما تو دلم غوغا بود میل هیچیو نداشتم همه شروع کردن اما من دست به هیچی نزدم همه میگفتن بخور اما من فقط نگاه میکردم نگاهم فقط به خوردن و لبهایه ساحل بود. همه غذاشونو خوردن و یواش یواش رفتن خوابیدن . فرزام داداشه ساحل واسه من یکی از شلواراشو اورد که مثلا راحت باشم.اما اون شلوار واسه من گنده تر بود و هی از پام می افتاد و همه و مخصوصا ساحل مسخرم میکردن خلاصه من کش شلوار رو گره زدم اما فایده نداشت بازم می افتاد.همه رفته بودن .سکوت همه جا فریاد میزد.من مونده بودم و اون خانوم خوشکله مامانش و خواهرش تو اتاق مامانش بودن/فرزام و داییش تو حال خوابشون برده بود//خالش و شوهر خالش و کوچولوشون هم تو اتاق سابق ساحل و فعلیه داداشش من و ساحل هم تو حال بودیم و با هم حرف میزدیم که یه دفعه ساحل گفت : -پاشو بریم اشپز خونه من گشنمه -من با تعجب زیاد گفتم : تو که همین الان این همه غذا خوردی -خوب بازم گشنم شد پاشو بریم تو همین حال دیدم که دستم گرفت بلندم کرد و منو با خودش برد اشپز خونه رفت سر یخچال و گاز یه بشقاب پره برنج و مرغ کشید و سالاد و ماست ... شروع کرد به خوردن منم نگاش میکردم بعده چند دقیقه یه قاشق برنج گرفت روشم یه کم مرغ گذاشت و گفت : -بیا بخور -نه ساحل نمیتونم اصلا اشتها ندارم -میگم بخور -نه نمیتونم بعد خودش قاشق رو گذاشت تو دهنش یه کم جویید بعد چونه منو گرفت و کشید جلو.... لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن هر چی غذا تو دهنش بود میومد تو دهنه من تا حالا هیچ غذایی به خوش مزگی اون غذا نبود دیگه تو حاله خودم نبودم شروع کردم به خوردن لباش همینطور لبایه همو میخوردیم زبونمو حلقه میکردمو زبونش رو میخوردم وای چه حسه عجیبی بود ساحل قلبش تند تند میزد دستمو بردم رو سینه هاش همینتور که لبامون رویه هم بود شروع کردم به مالوندنه سینه هاش واااییییی چه سینه هایه نرمی همینتور میمالوندمدستمو از زیر بردم زیره لباسش قلبم داشت تند میزد با نوکه انگشتم نوکه سینشو میمالوندم دیگه تو حاله خودش نبود لباسشو در اوردم یه سوتین عجیب /قشنگ به رنگه کرم تنش بود از رویه سوتین سینه هاشو میمالوندم و می بو سیدم کیرم حسابی شق کرده بود داشتم از گرما میمردم که ساحل همه لباسامو در اورد منم دامنشو یواش یواش کشیدم پایین حالا فقط شرت و کرستش تنش بود چه تنه سفیدی شرو کردم رونه پاشو خوردنبا یه دستم سینشو میمالوندم با یه دستمم میکشیدم رو کسش و دایم پاهاشو میبوسیدم و رونشو لیس میزدم با دستاش موهایه منو گرفت و سرمو کشید بالا و گذاشت رو کسش منم خواستشو اجرا کردم من شرتشو اروم از پاش در اوردم و اونم همزمان سوتینشو باز کرد . حالا دیگه وقتش شده بود من داشتم کسه نازشو نگاه میکردم که یهو شکمشو اورد بالا منم دستامو انداختم زیره کونش و بالا نگهش داشتم اروم سرمو اوردم پایین 2 تا بوس به وسط کسش زدم و شروع کردم به لیسیدناول اروم شروع کردم و اون اروم میخندید اما خوردنو تند تر کردم حالا دیگه از گرما به خودش میپیچید خیلی داغ شده بود هم خودش هم کسش . دستشو میذاشت رو سرم و محکم فشار میداد رو کسش وای که چه کسه سفید و بی مویی تند تند واسش لیس میزدم خیلی حال کرده بود بلند شدم اونم نشست رو زانوهاش کیرمو گرفت تو دستش یه کم مالوند بعد گذاشت تو دهنش اول جلو عقب نمی کرد همونتور که تو دهنش بود با زبوش میکشید به کیرم اه اخ که چه حالی میداد شروع کرد به ساک زدن همیه کیرمو میکرد تو دهنش و در میاورد با زبونش از نوکه کیرم تا تخمامو لیس میزد رفت بین پاهام و شروع کرد از پایین خوردن تخمامو میکرد تو دهنش بعد افتادم روش باز لباشو خوردم... حالا دیگه هم من هم اون کاملا حشری شده بودیم با یه دست ته کیرمو گرفته بودم و بهش گفتم برگرد میخوام بکنمت اما اون کسشو نشون داد با نگاش میگفت کیرتو بکن تو کسم بهش گفتم مطمینی گفت : -بهت گفته بودم من از تو بچه میخوام یه بچه میخوام که خون تو توو رگهاش باشه **اره راست میگفت همیشه بهم میگفت من از تو یه بچه میخوام میگفت اسمشم میخوام بزارم مجید اما من فکر میکردم شوخی میکونه اما الان اومده بود که حرفشو بهم ثابت کنه** یه لبخند رضایت زد و چشماشو بست .من هم خواستشو رد نکردم.سر کیرمو مالوندم به چوچولش یه کم با انگشت بازش کردم یه تف زدم به سر کیرم یه تفم انداختم رو کس اون سر کیرم اروم کردم تو کسش خیلی تنگ بود خیلیم داغ !! در اوردم و با یه فشاره دیگه کیرمو کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن واسه اینکه صداش در نیاد انگشتمو کردم تو دهنش من دیوونه شده بودم داشتم جرش میدادم اشکش در اومده بود اما رضایت تمومه وجودشو گرفته بود منم تند تند کیرمو میکردم تو در میاوردم بعد که کاملا کسش خیس شده بود کیرمو در اوردم و از پشت مالیدم به کونش پاهاشو وا کردم و 3 چاف کیرمو کردم تو کونش یه اخ بلند گفت و تقریبا بی هوش شد منم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت ابم میومد اونم فهمید سریع برگشت و گفت بریز تو کسم منم بدونه هیچ حرفی با 2 تا کف دستی تمامه ابمو ریختم تو کسش اونم حسابی با دستش کیر من و کس خودشو میمالوند حسابی حال کرده بودیم و به ار گاسم رسیده بودیم .چند تا لب از هم گرفتیم و لباسامونو تنه هم کردیم و رفتیم بخوابیم که فهمیدیم ساعت 7 صبحه من لباسایه خودمو پوشیدم اماده رفتن شدم اونم بدرقم میکرد تو را پله دستمو گرفت و گفت : -به خاطر همه چی ممنون منم شونهاشو گرفتم و گفتم : -دوست دارم و میخوامت یه کم به هم نگاه کردیم و لبامونو نزدیک کردیم و یه لبه داغ از هم گرفتیم بعد خدافظی کردیم و من رفتم اما رفتن هماناو ........... وقتی رسیدم خونه دوش گرفتم یه کم دراز کشیدم و به اون شبه رویایی فکر میکردم.حدوده ساعت11 صبح زنگ زدم بهش اما مامانش ور داشت و گفت ساحل در دسترس نیست یعنی خونس اما مهمون داره ... از ساعت 11 صبح 1 ساعت به 1 ساعت زنگ زدم تا با ساحل حرف بزنم اما نشد تا ساعت 11 شب !!!! ساعت 11 وقتی زنگ زدم : -الو ساحل سلام کجایی تو بابا !!؟؟ -سلام ا................ه چی میگی بابا چقدر زنگ میزنی -من با تعجب گفتم مگه چی شده ؟ -گفت من امروز سور پرایز شدم - د چی شده مگه ؟ -مانیو سیا اومدن پیشم -اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد (من مانی و سیا رو خوب میشناختم ) -با عصبانیت بهش گفتم Ok امشب با مانیو سیا بخواب -bye و گوشیو قطع کردم اونم دیگه زنگ نزد بی معرفت مثله اینکه منو به خاطر همون بچه میخواست ! خلاصه دیگه باهاش رابطه نداشتم تا چند روز پیش که فهمیدم ازدواج کرده اول نا را حت شدم اما بعد دعا کردم خوشبخت بشه دوستی با اون واسه من چند تا ضرر به همراه داشت : 1-پول تلفن 1 ملیون و 500 هزار تومان که هنوز دارم با هاش دستو پنجه نرم میکنم و به مشکل خوردم 2-از دست دادن یه خوشگلی مثله اون 3-شق موندنه کیرم زمانی که یاده کس نازش می افتادم به هر حال اینم داستانه من البته فهمیدم که ساحل کرج زندگی میکونه دوست دارم بدونم الان مجید ما رو دسته شوهرش شاشیده یا نه... ها ها ها ها بچه ها از همتون ممنون امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه اینتوره بگید تا بازم واستون بنویسم یه چیز دیگه منو ببخشید اگه بد شده این اولین نوشتم بود به خوبیه خودتون "SoRrY" اها یه چیز دیگه فارسی تایپ کردن واسه من خیلی خسته کننده بود چون من همیشه لاتین تایپ کردم چشمام واقعا درد گرفت تا تمومش کردم اما واسه اینکه شما راحت باشین این سختی رو به جون خریدم همتونو دوست دارم حتی ساحل عزیزمو

مهرناز و نازی

تازه ماشين رو از تعمير گاه گرفته بودم و داشتم ميرفتم و با يكي از دوستام هم تلفني حرف ميزدم و ميخواستم برم پيش اون به همين خاطر سرعتم كم بود كنار يكي از خروجي‌هاي اتوبان يهو چشمم به يه زن جون افتاد نا خودآگاه چون سرعتم هم كم بود ايستادم و از تو آينه نگاهش كردم اول بي اعتنا نگاه كرد و بهد از چند لحظه كه معلوم بود دودله اومد سمت ماشين از تو اينه كه خوشكل به نظر ميرسيد شيشه رو دادم پايين با صداي گرفته‌اي پرسيد شما مسيرتون سمت .... ميخوره؟ من هم با خنده گفتم آره و از دوستم خدا حافظي كردم در رو باز كرد و نشست تو ماشين معلوم بود كه دودل بوده كه سوار شه يا نه!!!! بعد گفت ببخشيد كه مزاحم شدم من هم فقط خنديدم و گفتم مسير بعدي شما كجاست؟ با نگاه نه چندان خوشايندي پرسيد مگر شما ....... نميريد؟ گفتم چرا خانوم اول شما رو ميرسونم خوبه؟ گفت ممنون و روبرو رو نگاه كرد چند لحظه ساكت بود و بعد گفتم شما هميشه اينقدر بد اخلاقين؟ يهو انگار شوكه شد و با يه حالتي برگشت طرف من ولي انگار خودش هم فهميد بد عكس العملي نشون داده چون با لحن ارومي گفت نه اول از همه تعجب كردم از لحن حرف زدن و عكس العملش زياد نتونستم قيافش رو خوب ببينم چون داشتم ميروندم ولي قيافه بامزهاي داشت البته خوشكل هم بود ديگه حرفي نزدم و صداي ظبط رو بلند كردم و به شانس كيريم داشتم ميخنديدم داشتيم ميرسديم ديگه پرسيدم ميتونم باز هم شما رو ببينم گفت اره ولي.... ديگه معطل نكردم و كارتم رو دادم دستش دوباره گفت ولي.... گفتم پس زنگ بزن ولي زود باشه خنديدم و معطل نشدم ناز كنه حال اين كا رو نداشتم وراه افتادم در كه بسته شد رفتم تو فكرش من حتي اسمش رو هم نپرسيدم ولي به قيافه و رفتارش نميخورد كه جنده باشه چون بيشتر به ادم‌هايي شبيه بود كه براي اولين بار يا براي سرگرمي يا كنجكاوي اتو ميزنن بودسنش هم حدود 27 يا 28 بود ولي اندامش رو فرم نبود ولي سكسي بود با اون گونه هاي پر و لب‌هاي قلنبه كه بد جوري روشون ماتيك قرمز ماليده بود راستي چطور اون آرايش غليظي كه اون كرده بود به چشمم نيومد تو همين حين يه ماشين بد جوري پشتم بوق زد تازه به خودم اومدم راه رو باز كردم اون هم كلي هوار زدو رد شد........شب ساعت 9 بود كه زنگ زد +الو سلام خوبي؟ -مرسي +كجايي عزيزم؟ گفتم دارم ميرم خونه گفت ميخوام ببينمت و قرار گذاشتيم راستش من از تعجب داشتم شاخ در مياوردم چون رفتار و حرفهاي ظهرش با لحن حرف زدن لوندش از پشت تلفن خيلي فرق داشت رسيدم سر قرار اين بار يه مانتو تنگ پوشيده بود و آرايش زيادي هم كرده بود موهاش رو هم ريخته بود يك دستش رو كنار سرش و يه عينك شب هم زده بود. سلام كردم دست داد!!! و پرسيد ميخواي من رو كجا ببري؟ ديگه حسابي تعجب كرده بودم و لي فوري گفتم هر رستوراني كه تو بخواي عزيزم البته بيشتر منظورم اين بود كه بفهمم مزه دهنش چيه و منظورش چيه!!! اون هم با صداي يواش در حالي كه سرش رو انداخته بود پايين پرسيد بعدش؟ يواش يواش داشتم حشري ميشدم خيلي ناز پرسيد من هم شيطنتم گل كرد و گفتم بعدش هم ميريم ميگريم با هم باز هم پرسيد بعدش؟ خنديدم و گفتم اگر نخواي بري خونتون خونه ما!!!! ساكت شد فكر كردم شايد زود گفتم يا نبايد اينقدر رك ميگفتم يهو با همون صدا گفت باشه عجب دختر باحالي بود براي چندمين بار تعجب كردم ولي مثل اينكه از اين آدم همهچي برميامد كه گفت ولي اگه ميخواي شب پيشت بمونم بايد به من صد تومن بدي و اينقدر ساده و عاميانه گفت كه خندم گرفت و گفتم بابا بي خيال به ما فقير فقرا تخفيف بده ما هم دل داريم كه با صداي عربدش روبرو شدم چون داشت گريه ميكرد و جيغ ميزد و حرف ميزد چيز زيادي دستگيرم نشد از حرفهاش فقط شيشهاي ماشين رو دادم بالا كه صداش بيرون نره فقط از بين حرفهاش بي شعور و نفهم و بي غيرت و رو شنيدم به پست يه آدم ديونه خورده بودم گفتم بابا شوخي كردم ببخشيد يهو ساكت شد من هم عصباني بودم داشتم برميگشتم سمت اون جايي كه سوارش كرده بودم كه باز هم با صدايي گرفته گقت تو رو به خدا من رو ببخش من منظوري نداشتم يهو نفهميدم چي شد هر چي تو بگي اصلا شام هم نميخوام هر كاري تو بگي باشه؟ ديوانه بود و من هم عصباني داشتم خدا خدا ميكردم فقط زود برسيم و پيادش كنم مثل سگ پشيمون بودم كه شماره دادم بعد گفت من رو بخشيدي؟ گفتم آره عزيزم مساله‌اي نبوده كه.... گفت پس بريم گفتم كجا گفت خونه شما ديگه شام رو هم بيخيال شو باشه و دستش رو گذاشت روي پام من شك نداشتم كه مشكل رواني داره از حرف‌هاش و كارهاش كه هي ضد و نقيض بود معلوم بود دستش رو گذاشت روي كيرم و مكثي كرد و بعد شروع كرد به ماليدن پچيدم داخل كوچه كه يهو لبهاش رو گذاشت رو لبهام و يه لب سريع از من گرفت انتظار اين يكي رو نداشتم ولي خوب چون سر اين كوچه پياده ميشد هيچي نگفتم رسيديم و من وايسادم پرسيد چرا اينجا وايسادي؟ گفتم من ميخوام برم جايي كار دارم اصلا هم يادم نبود باشه براي يه شب ديگه شب به خير گفت نه ميدونم كه از كار من عصباني هستي من رو تو رو به خدا ببخش دست خودم نبود به قران راست ميگم نميدونم دلم سوخت يا حرفش به دلم نشست اون هم فهميد چون گفت حركت كن بي اختيار راه افتادم كه گفت امشب تا صبح هر كاري كه بخواي با من ميتوني بكني خندم گرفته بود ولي اون خيلي جدي داشت ميگفت پرسيدم ميتونم ازت يه سوالي بپرسم گفت چي گفتم ناراحت نميشي گفت نه! گفتم تو اين كاره نيستي از حرفها و كارات هم معلومه پس چرا مي خواي ادا در بياري؟ گفت نه تو كارت رو ميكني و من هم پولم رو ميگيرم گفتم خوب ولي فكر نميكني صد تومن براي يك شب خيلي زياده گفت اگر كمتر ميدي من رو پياده كن! نمي دونستم بايد چي بگم يا چي كار كنم عجب شبي بود ! گفتم باشه ولي بايد به من ثابت كني كه به اندازه صدتومن ميارزي قبوله؟ دكمه پايين مانتوش رو باز كرد و دكمه شلوارش رو هم باز كرد دست من رو گرفت و گذاشت بالاي شلوارش و گفت امتحان كن دست زدم كس تپلي داشت گفتم نه مال همه همينه فرقي نداره گفت ببين آقا پسر من صد تومن ميخوام اگه ميدي در ازاش من هم به تو ميدم اگر نه بذار من برم همين و صداش قطع شد خيلي دوست داشتم بدونم چرا كنجكاو شده بودم برگشتم نگاهش كردم باز هم سرش پايين بود گفتم خوب من هنوز اسم تو رو هم نميدونم نميخاي به من بگي؟ اروم گفت پريوش ولي صداش معلوم بود ميلرزيد اول فكر كردم ترسيده ولي از زير يه تير برق كه رد شديم ديدم صورتش برق ميزنه فكري به نظرم رسيد گفتم حاضري قبلش بريم شام بخوريم سرش رو تكون داد.......اواخر شام بود كه گفتم من حاضرم اين پول رو بهت بدم و كاري هم باهات ندارم ولي ميخوام بدونم ميخواي چيكار؟ همين اخه تنها فكري كه به ذهنم رسيد كه بهش يه دستي بزنم همين بود گفت لازم دارم گفتم ميدونم ولي براي چه كاري خيلي ساكت شد و سرش رفت پايين فكر كردن دوباره داره گريه ميكنه ولي سرش رو اورد بالا و محكم گفت براي پول دكتر پسرم ميخوام ازم سوال نپرس ديگه اگر ميدي كه بده وگرنه من برم و اشكش جاري شد. راستش ته دلم لرزيد ولي گفتم اين هم از همون دروغگوهاست مثل بقيه پرسيدم لابد شوهرت هم معتاده و تو زندونه؟ كه بلند شد و يه نگاه بهم كرد و رفت همين... بدون اين كه چيزي بگه ميدونستم مثل بقيه ناز ميكنه و بيرون اتفاقي سر راهم سبز ميشه ميز رو حساب كردم و اومدم بيرون ديدم نيست فقط يه ناكسي ديدم از سر خيابان رفت تيز رفتم دنبالش ديدم خوشه تاكسي رو نيگر داشتم و اون رو پياده كردم البته به زور و سوارش كردم تصميم رو گرفته بودم گفتم من حاضرم همه هزينه بچه‌ات رو بدم ولي به شرطي كه اون رو ببينم و تو هم راستش رو بهم بگي هميين وگرنه ميتوني پياه‌شي داشت من و من ميكرد كه دوباره گفتم همين!!! گفت باشه گفتم بچه ات كجاست گفت خونه گفتم بريم بياريمش توقع داشتم جا بزنه گفت باشه ولي به شرطي كه قول مردونه بدي سر حرفت باشي گفتم قول ادرس يكي از محله‌هاي خفن رو داد و داشت آرايشش رو پاك ميكرد اين بار من ريدم گفتم نكنه فكرهايي داشته باشه؟ بهش گفتم بذار من زتگ بزنم به يكي از دوستام اون دكتر آشنا سراغ داره بيماريش چي هست؟‌گفت مربوط به كليه‌ش....اون شب ما رفتيم بيمارستان...... و بچه‌اش رو خوابونديم خيلي حالم گرفته شد يه بچه ده ساله كه از هشت سالگي مجراي ادرارش نيمه بسته بود و خرج عملش نود هزار تومن بود(البته تو بيمارستان بادكتر بيشتر از اين حرفا شد) و اين مادر نداشت و براي تهيه‌ش ميخواست خود فروشي كنه بعد از انجام اين كار احساس خوبي داشتم تو اين يه هفته پريوش هر روز زنگ ميزد و قربون صدقه من ميرفت شوهرش معتاد بود و به جرم جيب بري در زندان بود يه شب پريوش گفت ميخوام كارات رو جبران كنم و باهام قرار گذاشت و به من گفت ميخوام كاري كنم كه هيچ وقت فراموش نكني گفتم پريوش تو شوهر داري و من .... گفت خفه شو رفتيم ميدان....... تو يكي از خيابان ها دم درب يه خونه گفت وايسا با موبايل من به يه شماره زنگ زد و بعد درب پاركينگ خونه روبرويي باز شد و من رفتم تو و از ماشين پياده شدم من رو به دوستش معرفي كرد و خوش آمد گفتن اولش يكم ترسيده بودم ولي چون دوستم خيلي چيز از پريوش ميدونست و ميدونست كه امشب با اونم يكم خيالم راحت شد از در كه رفتم تو يه صداي موزيك ملايم ميومد ونر ضعيفي سالن رو روشن ميكرد كه ديدم يكي ديگه هم اومد و سلام كرد و تعارفم كرد رو مبل پريوش هم روبروي من بود اونها اومدن كنار من و شروع كردن به خوش و بش كه يه صداي ضريف دخترونه هم از پشت به من سلام كرد برگشتم يه دختر حدودا 17 با 18 ساله بود اون هم اومد پريوش تا اون رو ديد به من خنديد و گفت اگه با من كاري نداري احمق جون من سرم درد ميكنه برم بخوابم توي اون اتاق روبرو.... تا اومدم حرفي بزنم شب بخير گفت و رفت باز هم ترسيدم ولي با ناز و نوازشي كه ميشدم ترسم جاي خودش رو به سكس داد مهرناز هم اومد و روي پام نشست و بعد از كلي عشوه گفت ميخوام با هم امشب مست شيم خنديدم كه نازي از كنار كاناپه يه شيشه ويسكي در اورد و مهر ناز هم بلند شد رفت و با چند تا ليوان برگشت نم نم مشروب رو خورديم و گرم شديم مهرناز گفت من باز هم ميخوام و نازي اين بار از توي يخچال براش يه شيشه نصفه اورد به اصرار اونها اون رو هم خورديم من ديگه تقريبا مست بودم كه ديدم اونها سيگار تعارف كردند برداشتم و ديدم نازي داره سيگاري ميچاقه خنديدم و تعارف كرد گفتم اين متاع به من نميسازه خنديد و مهرناز خودش رو انداخت تو بغل من و هر پكي كه من ميزدم اون لب ميگرفت و از دهن من ميكشيد و ميداد به نازي اون دختر سومي رو اسمش رو يادم نيست ولي اون هم سرش رو گذاشته بود رو شونه من و داشت گردنو گوش من رو بوس هاي ابدار كه بيشتر شبيه مكيدن اروم بود ميكرد كيرم داشت حسابي راست ميشد كه مهرناز گفت من گرمم شد و يهو تاپي كه تنش بود رو در آورد فكر نميكردم سوتين نداشته باشه چون سينه هاش خيلي سفت وايساده بودن دستش رو انداخت دور گردن من و سنه اش رو به من نزديك كرد و من هم شروع كردم به خوردن ديدم نازي هم داره كمربندم رو به زور از اون لا باز ميكنه مهرناز كه رفت عقب ديدم اون دختره لخت كنار من نشسته ديگه خيلي حشري بودم نازي گفت دوست دارم امشب تو من رو لخت كني ولي نه معمولي با زور خنديدم از سر مستي و دست انداختم به لباسش كه بكشم گفت اگه تونستي يهو مهرناز دستم رو كشيد و گذاشت وسط پاش گفت اون رو ول كن واين يكي هم پاهاي من رو گرفت وكشيد از كاناپه پايين در همين حين شلوار من رو هم در آورد و شروع كرد باكير من بازي كردن نازي گفت زود باش دوباره رفتم طرفش و اين دو تا هم ول كن نبودن نمي دونم چرا با اين كه يكيشون كامل لخت بود و اون يكي فقط با دامن من هوس كرده بودم نازي رو لخت كنم اون هم البته عشوه ميومد تا مقاومت و اون دو تاي ديگه هم مثلا ممانعت ميكردن ديگه از ديدن اين صحنه ها و اين حركات حسابي حشري شده بودم كيرم مثل سنگ بود بالاخره پيرهن نازي پاره شد و از تنش در آوردم البته اون هم لباس من رو پاره كرد و به من گفت دوست دارم شلوارم رو هم جر بدي و از پام در بياري اون دختره ديگه ساكت شده بود و كاري نميكرد فقط لخت رو كاناپه نشيته بود و پاهاش رو باز كرده بود و آروم داشت خودش رو ميماليد و يواش اه اوه ميكر ديگه حواسم فقط به نازي بود با ددن سينه هاش كه با هر دفه تقلا اين ور و اون ور ميرفتن بيشتر حشري ميشدم داشت ميرفت كه دست انداختم و از پشت شلوارش گرفتم و كشيدم شلوار و شرطش باهم پاره شد و كون برنزه قلنبش افتاد بيرون ديگه اونقدر حشري بودم كه ميخواستم اگه برگشت صاف بكنمش ولي اون دويد و رفت مهرناز لب‌هاش رو رو لبهام گذاشت و آروم خوابيديم زمين اون داشت كسش رو ميمالد به كيرم ديگه طاقتم داشت تموم ميشد كه بلند شد و ديدم نازي لخت مادر زاد داره برام ساك ميزنه ديدن اون بدن برنزه كه با زحمت و تقلا لخت كرده بودم برام لذت بخش بود حالا مهر ناز هم داشت لخت ميشد البته شرت كه نداشت ولي دامنش رو داشت در مي اورد اون بدن تركه اي داشت و يكراست اومد و به نازي گفت بسه نازي بلند شدو اومد بالاي سر من وشروع كرد گردن من رو مكيدن نازي هم اروم نشست روي كيرم كسش خيلي تنگ نبود ولي مثل آتيش بود با صداي ناز و اه و اوهي كه ميكرد خيلي حال ميكردم چشمام رو بسته بودم يعني از زور مستي و لذت نميتونستم باز كنم كه احساس رد انگشتهاي پام رو هم دارن ميخورن نمدونين نازي خيلي آروم بالا و پايين ميرفت و نفس گرم نازي به همراه صداي آه واوهش كه احتمالا از ماليدن خودش بود به همراه اون مكيدن‌ها و ليسيدن انگشتهاي پام با رونهام داشت خفم ميكرد اصلا دوست نداشتم ابم بياد ولي احساس كردم يه لحضه داخل كس مهرناز تنگ شد و حركات اون هم تندتر صداي جيغهاي كوچيكش هم تبديل به ناته شد كه نازي در گوشم گفت اگه اومد بريز توش باشه مهر ناز اين بار خيلي اروم اومد پايين دستش كه خرد به شكم من احساس كردم كيرم اون تو منفجر شد چون اينقدر با فشار اومد كه با اين كه تا ته اون تو رفته بود باز هم از كنار كيرم ريخته بود بيرون مهرناز هم يه چند باري به حلت دايره روي كيرم چرخيد و حسابي حال داد و بعد آروم اومد توبغل من نازي هم اين طرف من بود اون دختره هم مثل اين قحطي زده‌ها داشت پس مونده آبم رو ميخورد. بعد از ده دقيقه كه اونها داشتن من رو ميماليدن بلند شديم مرناز گفت پريوش خيلي سفارشت رو كرده خاطرت و ميخواد تو اتاقه اگه ميخواي برو اونجا...... گفتم نه ولي رو پام بند نبودم مهرناز گفت ميخواي بخوابيم نازي گفت بريم رفتيم تو اتاق خواب من الان فقط يه تخت دونفره يادمه با يه نور قرمز ديدن بدن نازي تو اون نور همراه مالشهاي مهرناز كيرم رو دوباره داشت شق ميكرد كه اون دختره هم اومد ولي نشست پاي تخت نازي ول كن نبود يه سر يا داشت كيرم رو ميماليد يا ميخورد تا اين كه دوباره راست كردم اين بار بلند شدم گفتم پشتت رو بكن به من نميدونم مهرناز چه فكري كرد كه يه كاندوم از كشو داد دست من كاندوم رو زدم و كون برنزه نازي رو دادم بالا و از پشت كردم توكسش هم ليز بود هم تنگ اما مال مهرناز خيلي گرم بود بعد از دو ياسه تا تلمبه دگه نتونستم سرپا وايستم و خوابيدم روش ديدم تخت نرمه اومديم رو زمين درست در كنار ما مهرناز با اون دختره داشتن به هم ور ميرفتن ديدن اين صحنه هم كار خودش رو كرد و دوباره اب من اومد و همون روي نازي درازكشيدم

فاطی کماندو

چند ماه قبل بود . روز جمعه . برای یه کاری رفته بودم انقلاب . خلاصه دم دمای ظهر داشتم از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم. نماز جمعه تموم شده بود و همه داشتن بر میگشتن .یه دفعه چشمم افتاد به یه کس تمیز و بچه مثبت. این کس با اون هایی که تا به حال کرده بودم کلی فرق داشت. این یکی چادری بود و تا به حال سبیلا شو حتی نزده بود . نمی دونم چرا یه دفه کونم خارید برم مخش رو بزنم. آ قا ما گفتیم نگاه هم به ما نمیکنه . رفتیم جلو و بعد از کلی قر دادن و دلقک بازی مخش رو ریختم تو کاسه. خلاصه شماره رو دادیم و زدیم به چاک . اصلآ چشمم آب نمیخورد تماس بگیره . از اون روز به بعد دهن موبایل منو گایید. اسمش فاطمه بود و از اونجایی که آمار میداد از اون خونواده های خفن حزب ا... داشت . میگفت بابا ننش اجازه نمیدن از خونه بره بیرون میگفت درسش تموم شده و حتی توی عمرش با یه پسر درست و حسابی حرف نزده چه برسه با یکی دوست بشه.خلاصه از اونجایی که من تخمام میخواره واسی این جور دختر ها شروع کردم به خر کردنش. خودمونیم ها این جور دختر ها خوب خر میشن . ما هم تا جایی میتونستیم روش کار کردم تا راضیش کردم یه تریپ قرار بزاریم بیرون .خلاصه قرار شد جمعه ی بعد یه جوری نماز جمعه رو دو در بزنه تا همدیگه رو ببینیم. جمعه بعد رفتم انقلاب تا دیدمش یهو کس خانوم شکفت اومد جلو . دستم رو طرفش دراز کردم اما یهو دیدم اخم کرد و گفت من دست نمیدم چون گناه کبیره هست. آقا ما رو میگی از همون لحظه تصمیم گرفتیم دهن خوشگل خانومو بگاییم. برای همین مجبور شدم از شیوه های درجه اول مخ زنی استفاده کنم. کلی باهاش صحبت کردم بد جوری عاشقش کردم . از اون روز به بعد فقط با تلفن با هم در ارتباط بودیم .کلی پشت تلفن گریه میکرد و میگفت از عاشقی داره میمیره . تا اینکه همین جمعه قبل یه تریپ تصمیم گرفتم بیارمش خونه ببینم چند زنه حلاجه . فکر نمیکردم بیاد ولی مثل آب کیری که میپا شه اون هم پرید تو خونه. نماز جمعه رو دو در زده بود . وقتی اومد تو حتی چادر ش رو هم نکند ما هم یه جو رایی بیخیال گاییدنش شده بودم پیش خودم میگفتم این بدبخت چه گناهی داره به همین زودی بی پرده بشه . اومد نشست رو کاناپه . من هم رسیور رو روشن کردم و نشستم کنارش . گفت: ببین محسن اصلآ فکر بدبدی به ذهنت نرسه من اصلآ از اون دختر هانیستم که بدنم رو نا محرم ببینه. از ودکا و آبجو براش حرف زدم میگفت اصلآ تو عمرش این چیزا رو نشنیده چه برسه بخواد بخوره. تا اینکه نمیدونم چی شد خواست بزنم شبکه شو . من هم از خدا خواسته زدم شبکه شو سوپر. فکر میکردم ناراحت میشه . ولی خوشش هم اومده بود . برای چند لحظه سکوت حکمفرما بود. دیدم چهرش داره عوض میشه.کیر ما هم داشت شق میشد. هی میگفتم بابا محسن بیخیال تو توبه کردی ولی فشار کیر نمیذاشت. دستم رو حلقه کردم دور گردنش فکر میکردم ناراحت میشه ولی به روی خودش نیوورد .تازه فهمیدم خوشگل خانوم هم حشری شده. کم کم لاله ی گوشش رو مالیدم. دیدم خودش رو زده کوچه علی چب. گفتم فاطمه جون چادرت رو در بیار گرمت میشه ها. تو همون حس گفت : خودت درش بیار. من هم از خدا خواسته شروع کردم اولش چادرش رو در اووردم . کس خانوم هم فکر میکرد من نمیدونم همش چشم دوخته بود به تلویزیون. ما هم داشتیم عملیات انجام میدادیم. حشرم زده بود بالا. لبم رو گذاشتم رو لبش.بدبختی لب دادن هم بلد نبود.تا جایی میتونستم زبونم رو کردم تو دهنش در اوردم. کردم و در اوردم. یهو دیدم یه چیزی داره کیرم رو میماله. دستش رو گذاشته بود رو کیرمو داشتم میمالید.گفت: محسن این کارا که گناه نداره؟ منم گفتم: نه عزیزم تازه اگر دو طرف راضی باشن صواب هم داره!(پیش خودم هم میگفتم:اره جنده خانوم برو عمت رو خر کن چرا خودت رو خر میکنی) روسریش رو کندم. چه موهای قشنک و بلندی داشت.کم کم رفتم به سمت پایین . خابوندمش رو کاناپه. پستونش رو که دیدم داشت آبم میومد. تا حالا اینطور پستونی ندیده بودم. نوک پستونش خفن شق کرده بود.منم یه ربع لیسش زدم. شروع کرد به آه آه کردن. داد میزد. حشرش زده بود بالا. رفتم پایین تر مانتوش رو در اووردم.و بعدش شلوار و شرتش رو که کیشیدم پایین نزدیک بود غش کنم.چه کس تمیزی.چه کس تنگ و جمع و جوری .بابا اصلآ حیفم میومد این چنین کسی رو بازش کنم. گفتم پاتو باز کن. اونم باز کرد . شروع کردم لیسیدن. عجب چوچولی داشت.چقدر ناز وتمیز بود . چه بوی خوبی داشت کسش. دیدم داره از حال میره. گفتم محسن حالا نوبت منه. شلوار رو کشیدیم پایین و خانوم شروع کرد به سا ک زدن. چنان کیر ما رو میخورد که فکر کردم الانه که کیرم تموم بشه.داشتم ارضا میشدم که از دهنش کشیدم بیرون. دلم نیومد بزنم تو کسش گفتم برگرد گف واسیه چی از عقب.تعجب کردم .همونطوری که روش خابیده بودم کیرم رو گرفت کرد تو کس نازش.گرمای کسش رو حس کردم. چه گرمای دلپذیری. چه کس تنگی داشت.تازه فهمیدم جنده خانوم از اون حرفه ای هاست.و داشته تا الان برای ما فیلم بازی میکرده. ما هم شروع کردیم به بالا پایین کردم. چقدر داد و ناله میکرد. بهش گفتم فاطمه جون آهسته تر میگفت نمیشه دست خودم نیست. نتونستم خودم رو نگه دارم و تنگی کسش هم باعث میشد کیر ما زود تر تف کنه. بهش گفتم فاطمه ابم داره میاد بزار بکشمش بیرون گفت نه من دارم ارگاسم میشم.آ قا ما کف کردیم اسم ارگاسم رو دیگه از کجا بلده! خلاصه راضی شد به جای کسش ما ابمون رو بریزیم تو کون مبارکش. عجب کون تنگ و تمیزی داشت. گفتم بزار ابم دیر بیاد .کشیدم از کسش بیرون و شروع کردم به لیسیدن کونش. وای چه حالی میداد. کونش اینقدر تنگ بود که زبونم نمیرفت توش حالا ما مونده بودیم چطوری کیری به این کلفتی بکنم توش. خلاصه هرچی تف و مف بود زدیم به آقا کیره و از فاطمه جون هم یه ذره تف قرض کردیم و با تمام قدرت سر کیره رو فشار دادیم تو سوراخ کون خانوم.چنان داد و قالی میکرد که گفتم الان شهید میشه.گفتم فاطمه دردت اومده بکشم بیرون داد میزد نه بکن تو ما هم با تما م توان کیر رو تا دسته کردیم تو خودم هم موندم چطوری کیر به اون کلفتی رفت تو اون سوراخ دو میلیمتری یهو دیدم آقا کیره داره فوران میکنه خلاصه تا میتونستیم کون مبارک خانوم رو پره آب کردیم فکر کنم یه دو لیتری اومد. بعدش دوتا یه نیم ساعت بی حرکت افتادیم رو کاناپه.آخرش که داشت میرفت بهش گفتم فاطمه کی اپنت کرده؟ گفت یه پسر عمویی داره که 10 سال ازش بزرگتره و تازه زن وبچه داره و از اون ریشوهاست اولین بار اون اپنش کرده و هر سری خونه تنها هست میاد سراغش و تا دسته ترتیبش رو میده. خلاصه بعد از اینکه رفت ما تا چند ساعت منگ و گیج میزدیم و هنوز باورم نمیشد دختر چادری که به من حتی دست نمیداد بیاد و تا دسته بکنمش و اونم زمانی که از نماز جمعه جیم شده